سارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقمسارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقم، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

عزیز دل مامان بابا

خطاب به عشقم.

سلام عشق من. سلام مسود خوبم. الان 3 4 روزه که رفتی و جات اینجا خیلی خالیه. اما من به همه گفتم مسودم به زودی واسه همیشه پیشم برمیگرده. سال پیش چند روز بعد 30 شهریور بهم گفتی نسرسن هیچکس منو درک نمیکنه حتی تو. پرسیدم چرا؟؟ گفتی تو حتی تولد من یادت رفته. من از اون روز خیلی شرمندت شدم. خیلی خیلی. باورت میشه یک سال انتظار کشیدم تا این روز برسه؟؟ کلی برنامه واسه این روز ریخته بودم. میخواستم کیک بخرم و غافلگیرت بکنم. اما موعد دانشگاه رفتنت یه هفته زودتر رسید و رفتی. و من موندم و یه دنیا انتظار. الهی فدات شم. از همینجا تولدت رو تبریک میگم و از صمیم قلب گل روتو میبوسم. مسعودم به خدا دوست دارم. فراموشکاریام هم بزار به پا نابسامانی زندگیمون. ای...
27 شهريور 1391

یه خبر خوب

سلام عشق مامانی. سلام کوچولوی نازم. یه خبر خوب، مامانت استاد شد. امروز رفتم دانشگاه و 4 تا درس تپل به مامان دادن. راستش چند وقت بود نا امید شده بودم فک کردم خبری ازشون نمیشه. از یه هفته پیش هم رفته بودم پیگیری که ببینم چی شد اما متاسفانه مسئول اموزش دانشگاه مرخصی رفته بود. امروز که رفتم گف خیلی وقته باهام تماس میگیرن اما من جواب نمیدادم وقتی چک کردیم دیدیم شماره رو اشتباه گرفتن. خلاصه فعلا که اینجوری شده و 4 تا درس برام نوشته. دعا کن کارا به خوبی پیش بره. و کار مامانی درست شه. بابایی هم از دیروز رفته اصفهان و کلاساش شرو شده. بابایی هم که ایشالا به خوبی بیاد همه چی حل میشه. تو یه شرکت هم منو خواستن. تا امروزم وقت دارم تا مقاله 14 صفحه ایم...
25 شهريور 1391

مشکل

سلام دوستان چند وقته وتی وبلاگمو باز میکنم جاش یه سایت shukhi.com باز میشه. هیشکی میدونه مشکل چیه؟؟ یعنی وب من هک شده؟؟؟ آیا اصلا وب من واسه شما قابل خوندن هست؟؟ خواهشا اگه میدونید جواب بدین. ممنون
23 شهريور 1391

یه سری عکس

مامانم خیلی وقت بود میخواستم یه سری عکس از اصفهان رفتنم برات بزارم که وقت نمیکردم. یادم نیس کی بود، چند ماه پیش 4، 5 روز رفتم پیش بابایی اصفهان. بابایی هم که دستش درد نکنه یه سوییت کامل از طرف دانشگاه گرفت و چند روزی رفتیم اونجا. بخاطر ارائه بابایی نشد اصفهان گردی کنیم. فقط یه بعد از ظهر با هم رفتیم زاینده رود و بعدشم یه شام بد مزه :)) که دست بابایی درد نکنه منو برد یه رستوران و غذایی بس بدمزه و گرون خوردیم.  نمیدونم چم بود که اون روزا بیحال بودم و  نتونستم از لحظه لحظه سفرم عکس بگیرم. اما یه چند تایی از زاینده رود گرفتم و میزارم. اینم یه عکس از سوییتی که بابایی برامون گرفت.  اینم خوابگاهی که باب...
22 شهريور 1391

اندر احوالات این روزها

سلام گلکم. مامان فدای تو. اومدم بهت بگم با کمال تاسف مقاله مامانی ریجکت شد. :(  این روزها خبر خاصی نیست. خواستگاری عمه میترا هم که بخاطر فوت دایی داماد عقب افتاد. ایشالا خدا کمکشون کنه و همیشه شاد باشن. عمو احسان هم رفت تهران و بابایی هم که قراره جمعه بره. بابایی به زودی درسش تموم میشه و این ترم اخره و من و خودش از این بابت به شدت مسروریم. بابایی یه امتحان دیگه اول مهر داره و پروژه اش هنوز تموم نشده  و من رسما پیر شدم بس که بهش گفتم بخونه.  اونم که ....  ما که از اول تابستون اومدیم خونه خودمون یعنی طبقه پایین و من کل وسیله هامو اوردم. و البته هنوز قالیامون و پرده هام مونده. :) این 3 ماه تمام مدت رسما مهمون مامان بز...
22 شهريور 1391

اخبار جدید

سلام نی نی گل من. معذرت مامان. ازم ناراحت نشو. میدوم خیلی وقته نیومدم. مامانی یه کم افسردگی گرفته بود. هم به خاطرنبود تو و هم مریضیش. امروز حالم خیلی بهتره. عوضش خبرای خوبی دارم برات. مامانی رفته دکتر. خدا رو شکر مشکلی واسه اومدنت ندارم اما نمیدونم چرا نمیای، دکتر بهم یه عالمه قرص و دارو داده اما من هنوز نخوردم. میخوام هنوز صبر کنم ، صبر کنم تا خودت بیایی. خبر بعدی اینکه مقاله مامنی قبوول شده حالا خیالم راحته واسه دفاع حداقل یه مقاله دارم. مامان اینقد اتفاقات خوب هست که نمیدونم کدومیکیشو بگم. اول هفته رفتیم عروسی یکی از اقوام بابایی. و مامانت مثل همیشه خیلی خیلی خوشکل شده بود :)) عروسی خوبی بود و من خیلی راضی بودم از اینکه کنار بابایی و ...
9 شهريور 1391

کودکی

همکلاسی های من یادم کنید باز هم در کوچه فریادم کنید همکلاسی های درس و رنج و کار بچه های جامه های وصله دار کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریقی نبود کاش می شد باز کوچک میشدیم لااقل یک روز کودک میشدیم یاد آن آموزگار ساده پوش یاد آن گچها که بودش روی دوش ای معلم نام و هم یادت به خیر یاد درس آب و بابایت به خیر ای دبستانی ترین احساس من باز گرد این مشق ها را خط بزن ...
22 تير 1391

اولین سالگرد ازدواج مامانی و عشقش

سلام گلی  ناز من  . الهی من فدات شم. چندوقت دیگه اولین سالگرد ازدواج مامان و عشقشه.  من و بابایی سال پیش روز 15 تیر از نظر شمسی و روز تولد حضرت ابوالفضل که میشه 4 تیر از نظر قمری پیوند اسمونی عشقمون رو بستیم. و من از بابایی قول گرفتم هیچ وقت هیچوقت و تا پایان عمرم تنهام نزاره. من بدون بابایی نمیتونم. بابایی تمام زندگی منه. تو این یه سال واسم همه چی بود. هم پدر بود هم برادر بود هم دوست بود  هم همکار هم مشاور هم شوهر. باباییت باعث رشد من شد. تو ای یه سالی که با بابایی جون بودم انگار به اندازه صد سال بزرگ شدم. بابایی مرد خیلی بزرگیه.دوست دارم مسعود خوبم. از اینکه همسر مرد بزرگی مثل تو شدم به خودم میبالم. خدا تو رو وا...
27 خرداد 1391

این روزا

سلام نی نی کچلوی مامانی . خوبی عزیزکم؟ از اوضاع و احوال این روزا بخوام برات بگم اینه که مامانی حسابی قوای جسمیشو از دست داده. گاهی سرگیجه دارم ضعف و بیحالی هم که دائم باهامه. اما تحمل میکنم. ازت گله کوچکی دارم عزیز دلم. چرا با مامانت اینار رو کردی؟ مگه مامان خوبی برات نبودم؟ شایدم ترسیدی کچلوی من؟ مامانی خیلی غصه خورد و گریه کرد. من ذوست دارم عزیزم. درکم کن. اما باز میگم لابد قسمته.خدا خودش بهتر میدونه. کاش بابایی بود. دلم خیلی براش تنگ شده. نیاز به محبتش دارم چون خستم. اما بهشم حق میدم . امتحاناشه و خیلی اوضاش وخیمه. ایشالا خدا کمکش کنه و زود بیا پیشم. خیلی خیلی جاش کنارم خالیه. خدارو هزار بار شکر میکنم. یه حسی بهم میگه همه چی درست ...
25 خرداد 1391